وارد 6 ماهگی شدم
امروز ٢٥ بهمن بود وقت دکتر داشتم مامان جونی گفت خیابونها شلوغ میشه منم میام دکتر بالاخره باهم رفتیم دکتر تا صدای قلبت تو اتاق پیچید مامان جون همینجور اشک میریخت خیلی احساساتی شده بود منم بغض کردم
مامانی شکم کوچولویی داره اصلا معلوم نیست که شما تو دلمی به دکترم گفتم اخه چرا اینقدر کوچولو هست خانوم دکتر گفت رستم که نمیخوای بیاری اندازه اش خوبه ماه اخر شکمت بزرگ میشه اخه میترسم خیلی کوچولو باشی دوست داررررم بوووووووووووووووووووووس
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


وارد 6 ماهگی شدم
